تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


سفر به شمال  

کلاسا دو هفته تعطیل شد. هیچ کیم نبود آويزون شیم بریم کپورچال. خیلی دوس داشتم برم. دوست داشتم فرشته هم بره سر مزار مامانش. این شد که پولای گندم رو برداشتیم و با آژانس اومدیم. و چه خوب شد که اومدیم.خونه میموندیم احتمال افسردگی فرشته بالا بود. تا اینجای سفر که خوب بوده خداروشکر. مخصوصا از نظر غذا. اردک ماهی، مرغابی. د بترکسم. 

ادامه مطلب  

 

امروزم مثل قدیم سه تایی باهم بودیم.خیلی خوش گذشت.
وااااااااای خدا بازم بلند بلند خندیدن یادم اومده بود.از گذشته 
حرف زدیم از روزای خوب و بد......از تاکسی گرفتنامو ن تو سه راهی
آويزون دستگیره ی تاکسی میشدم تا سوار شیم.وای خدا 
چه روزای خوبی داشتیم.یادش گرامی خیلی گرامی.

ادامه مطلب  

5  

بی آن که وقتی برای  متفرقه ها داشته باشم حوصله ام سر میرود برای یک لحظه  با چای داغ  یک گوشه نشستن فکر کردن به مشغله های امروز دردسر های دیشب از هوای آلوده مریضی مریم کم خوابی سومین فنجان را پر میکنم پیدا میکنم خودم را در وسط اتاقی که مثل بازار از هر گوشه اش لباس آويزون شده خودم را جم و جور کنم انگار دوباره صبح نزدیک است

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

اومد ، مثل همیشه رفتم کتش رو ازش گرفتم و آويزون کردم بعدم رفتم تو آشپزخونه . صدام زد !!! شاید واسه اولین بار اسم منو صدا زد ... چه خوشیِ احمقانه ای ! گفت سپیده ؟ بدو از تو آشپزخونه اومدم بیرون و گفتم جان ؟ دستش یه کارت بانکی بود . گفت این کارت . رمزش هم 1368 . هرچقدر خواستی بردار ! کارت رو ازش گرفتم . دستم میلرزید ! 

ادامه مطلب  

 

میگم آیا شود که گوشه چشمی به ما کند؟!
ز میگه نه!
لب و لوچه م آويزون میشه میگم چرا خب؟!
یهو ف میگه که بستگی داره!
میگم چرا خب؟!!
ز میگه برای اینکه بجای گوشه چشم، تمام و کمال نگاه میکنه!
ف هم میگه نشونش بده خودم بش میگم بنگره!!!
هیچی دیگه زنگ تفریح دوستان رو پر کردیم درحالیکه عمرا به باور برسن این موضوع رو!!!
ما هم که همینجور منتظریم بنگره....
 
+ یه دیقه میرم هفت آسمان میدرم برمیگردم!!!!!

ادامه مطلب  

157  

« محبوبِ همه باش ، معشوق یکی
مهرت را به همه هدیه کن ، عشقت را به یکی »
همه جا یه اثری ازت هس
یادته اون شبای آخر همچین چیزی گفتی بِم ؟
 
~~~~~~
 
امروز بعد از آخرین‌کلاسمون با زینب رفتیم زیراکس اسکندری روبروی دانشگاه 
تا جزوه ش آماده بشه ، بردمش چن تا کوچه بالاتر مطب استاد حق پرستُ بهش نشون دادم
بعدش برگشتیم و رفتیم یه مغازه همون نزدیکا که لوازم التحریر داشت
همیشه با لب و لوچه ی آويزون میرم تو همچین مغازه هایی
چون دلم میخواد همه ی چیزاشو داشته باشم

ادامه مطلب  

خودم  

از خودم بدم میاد. از اینکه هر غلطی میخوام میکنم و اخرش میگم خدا لعنتت کنه یاسین. از اینکه اراده ندارم. از اینکه اعتقاد ندارم. از اینکه باور ندارم.
از خودم بدم میاد که نه مذهبی ام که همه چیزو بسپارم به خدا و نه بی قید و بندم که مث این دخترای .... خودمو آويزون یکی کنم.
ادمی مث من محکومه به تنهایی
خسته ام، خیلی خسته ام از نیازی که ارضا نمیشه. نه راه ارضایی هست و نه راه فراری
کاش میشد زندگیمو عوض کنم
دلم میخواست مسیحی بودم و میشدم خواهر روحانی و یاد میگر

ادامه مطلب  

 

امروز دنبال دکتر و ازمایشگاه و... بودم  وقتی برا همسرجان توضیح دادم که بخاطر نوبت گرفتن سونوگرافی و ازمایشگاه به دلیل یکطرفه بودن خیابون مجبور شدم کلی پیاده روی کنم ،فقط لب و لوچه ش رو آويزون کرد و با اخم یه نگاه طلبکارانه بهم کرد البته من که اخلاقش رو می دونم زیاد به روی مبارک نیوردم . هر وقت این عکس العملای نابجا و زشت رو توی رفتاراش می بینم ناخوداگاه یاد زمانی می افتم که ناگهان اسمون رعد و برق می زنه و یه بارون تند همه جا رو خیس می کنه، با خود

ادامه مطلب  

 

 
    از اون  سرماهای  استخون  سوز  بود ،  از اونا  که تا ته  ریه  رو میسوزوند پاهام توی کفشای نیم بوتم   یخ  کرده بود ،  چارتایی   دستای  همو  گرفته بودیم و  میدویدیم  ،   با یه  ساندویچ  تو دستو     میلشیکی  که نصفش    از لیوان ریخته بود بیرون  ،و یه  ساندویج  کوکو سبزی  و   یه دهن  پر،    ،     صحنه ی  مسخره ای بود  ، زده  بود به سرمون  ! دقیقن   رفتیم   زیر  آبشار  پل سفید  آبشاری  که  ازش  آويزون  شده بود  ...  دلم واسه اون  روز  تنگ ش

ادامه مطلب  

به دونه  

مربای به رو بار گذاشتم
تو قابلمه مسی!
امیدوارم خوب بشه
هفته پیش که این همسایه برام کیک و آب هویج آورد، هی فکر کردم خدایا  چی بذارم به جاش
هیچی به ذهنم نیومد
الان فکر کردم اگه مربام خوب شد، به جاش براش مربا به بدم! 
چطوره؟
دارم فکر میکنم از خودم ابداع به خرج بدم و  زعفرون هم بزنم به مربا، یا بذارم فقط به باشه و آب و شکر !
هرچند، به دونه ها رو هم توی توری گذاشتم و آويزون کردم تو قابلمه که لعابشون در بیاد
والله!
نوشته بود سرطان بیماری نیست، صنعت هست!

ادامه مطلب  

چرا؟  

چرا هی نمیشه اون چیزی ک قراره بشه؟؟؟
من زیادی عجولم؟
یاواقعا هرکسی جای من بود همین حس و حال رو داشت؟؟
نمیدونم!
تنها چیزی ک ازش  خیلی راضیم درس خوندنمه!!
صبحا میرم کتابخونه.خیلی خوب میتونم درس بخونم.
دیگ احساس نمیکنم ی آدم بیخود و بی فایدم ک فقط آويزون زندگیش شده..
حتی اگ تهش اون نتیجه ای ک میخامونگیرم ولی مهم این حس خوبیه ک الان دارم.
 
پ.ن: تاعیدغدیر!!
ینی فقط ی هفته و دوروز دیگ!فکنم!!!

ادامه مطلب  

من و استاد مربوطه!  

استاد سی و پنج ساله و پیر پسر ما و من!
کلا با من چپه و مشکل داره باهام.
امروز سوال داشتم ازش چند تا از بچه هام دور میزش بودن منتها من زودتر رفته بودمو نوبت من بود مشکلمو حل کنه، گفت سوال تو توضیحش طولانیه وایسا آخر همه!
خلاصه منتظر شدم تا یکی یکی بچه ها رفتن و منم با یه حالت شاکی و غمگین منتظر بودم .برگشت گفت تو مشکلت با من چیه !!!؟؟؟ 
من چند لحظه سکوت کردمو مشغول خاروندن سرم بودم تا منظورشو بفهمم..گفتم ببخشید استاد متوجه نمیشم ،گفت تو چرا انقد خشک

ادامه مطلب  

چراغ فانوسی...  

یکی از محبوبترین جاهای خونه برای من بعد از آشپرخونه  اتاق خوابمونه...یه اتاق تو انتهای یه راهروی
چوبی با 3تا پنجره دلباز که بدون نیاز به کولر و پنکه همیشه خنکای مطبوعی داره در حالی که بقیه
قسمت های خونه جریان هواش این خنکای مطبوع همیشگی رو نداره ... اکثر صبحای
تابستونی شهریور  سوز سرماش ادمو یاد صبحای اوایل پاییز می ندازه  ...امروز صبح به خاطر سوز
سرماش از خواب بیدار شدم می خواستم پتو رو بکشم رو خودم اما دیدم این سرما یه حس
نوستالژیکی رو تو م

ادامه مطلب  

ما با احساس زنده هستیم نه با اموال  

تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشیببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستیاون روز چه لباسی می پوشی؟چه طلایی به خودت آويزون می کنی؟با چه ماشینی گردش می کنی؟کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای اما کم کم می فهمی حقیقت چیه.وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی، لباس جدیدتو ببینه.برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات برات

ادامه مطلب  

 

تا دو سه ساعت پیش همه چی خوب بود البته منهای صبح،که رفتم امتحان رانندگی،بعده پنج سال دوباره رفتن سراغ کاری که دوس نداری و هی کش اومدن همه چی،قبول نشده و آويزون برگشتم و به زور استراحت کردم منتها خوب نتیجه داد و سرحال تر شدم،یه دستی به سرو روی اتاقم کشیدم معمولا فصل که عوض شه یه تغییر ظاهری میدم هم تنوعه هم برای راحتی،میزو از جلو شوفاژ برادشتم که اون یه چیکه گرما بتونه تو اتاق پخش شه و همین کار کلی حاشیه ی تمیز کاری پیش آورد که خلاصه به مطلوب ر

ادامه مطلب  

aferica  

 
این  مستندهای آفریقا رو که نشون میده ... جنگلهای سرسبز و صحرهای بزرگ و باتلاق های خوشرنگ و آسمون صاف و ...
بعید نیست تو دنیای موازی بغلیمون سیاهپوست ها سفیدپوستها رو استثمار کرده باشن و کشور آفریقا جای آمریکا و باقی کشورهای اروپایی رو بگیره. بعد سالها بعد از روزی که لغو برده داری سفیدپوستها تصویب شد یه رئیس جمهور سفیدپوست تو آفریقا به منصب برسه. باحال میشه :-)
تو آمریکا هم مردم همچنان حلقه تو دماغشون آويزون میکنن و عصرها به شکار گراز میرن!
 
فک

ادامه مطلب  

اول آذر روز تولدم  

دیروز روز تولدم بود و خواهرم این متن رو برام تو تلگرام نوشته بود که اشکم رو درآورد.
با اینکه فکر میکنم قلم توانایی دارم برای بیان احساساتم ولی نمیدونم چی بگم از کجای وجودت تعریف کنم از اولین خاطره م از اولین روز ازادیت که جلو در بازوهامو گرفتی و مستقیم به چشمای هم نگاه کردیم، از شبهای ترسناک و تاریک که بهت میچسبیدم فکر میکردم شب اگه کسی خواست بدزده تم دستات تکون میخوره بیدار میشی و نجاتم میدی، از روزی که نمیفهمیدم رتبه ۳۰۰ کنکوری که اوردی ین

ادامه مطلب  

هزار تو  

خب واقعیت اینه که زندگی من متشکل از یه دایره است که هزار بار درونش میرم و میرم و میرم و باز می بیتم برگشتم رو نقطه اول...نقطه ای که هربار بهش می رسم وا میرم. - بازم که اینجااااام... ای بابا... خستم کردی لعنتی...فکر کن که هربار اختلافی هست، هرجا احساس خطری هست، هرجا دلت هری می ریزه پایین، هرجا که چیزی گذشته رو به یادت میاره بـــــــــــــــــاز میای سرجای اول...مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟ مگه من چقدر کشش د

ادامه مطلب  

فیلم سینمایی "نفس"  

فیلم نفس به کارگردانی نرگس آبیار ...فیلم پویایی که ۱۱۰ دقیقه میتونین از دیدنش لذت ببرین ... قصه گویی های بهار و بلند پروازی های دوست داشتنیش وسط خونواده ای که مادر نداره و چهار تا بچه با ننه آقا و پدر زندگی میکنن. پدر مشکل قلبی داره و بهار که خیلی باهوشه و شیش سالگی به مدرسه میره و شاگرد اوله همیشه ، بهار بسیار علاقه داره کتاب بخونه و قوه تخیل عالی داره ،میخواد دکتر نفس تنگی پدرش بشه و درمانش کنه . فضای خونه ی خودشون توی یه بیابون ،فضای یزد و گارا

ادامه مطلب  

 

به نام خدا 
از دانشکده بر می گردم. به زور سه تا از بچه ها پاشدم رفتم .خودم همش نگران بودم و می ترسیدم . درسی که پارسال افتادم رو باز هم نگران بودم که بیفتم. ولی حالا انقدر حالم خوبه که شاید حتی اگر بیفتم و مجبور به انجام پروژه باشم هم اونقدر ناراحت نشم. به استاد تو سیستم آموزشی پیام داده بودم. ولی ایشون جوابی ندادن. می ترسیدم عصی شن که چرا فرصت نمی دم بهشون تا جواب بدن. بالاخره رفتم .تو سالن پروژه بودن و من نمی دونستم وقتی میرم پیششون باید چی بگم. چ

ادامه مطلب  

 

دیشب رفتیم خونه خودمون
نه اینکه بریم زندگی کنیما فقط رفتیم ببینیمش
خیلی دلم واسش تنگ شده بود
خونه دو خوابه قشنگم
خونه ای که شاید یه روز برم توش زندگی کنم
کلی نقشه واسه چیدمانش کشیدم
اتاق نورا رو مشخص کردم
میخوام کاغذ دیواریش کنم
میخوام یه تخت خواب خوشگل واسه دخترم بخرم و بذارم گوشه اتاقش
پرده های خوشگل ازش آويزون کنم
میخوام بشم ملکه خونه خودم
مجید خیلی خوبه
بخاطر من و حس خوب من حاضره هرکاری بکنه
درسته بعضی موقعها خیلی اذیت میکنه
ولی اکثر او

ادامه مطلب  

 

آقا جان
هیچ وقت
هیچ وقت
هیچ وقت
شیشه ی مربا رو از درش نگیرین...
اصلا هیچ ظرفی رو با درش بر ندارین...
امروز توی یخچال کار داشتم شیشه مربا مزاحم بود ، بلندش کردم که یهووووو تالاپی افتاد و در شیشه موند تو دستم!!!حالا...مامان دیروز یخچال رو تمیز کرده بود
 
یاد یه خاطره دیگه هم افتادم...سال سوم دانشگاه بودم...بعدازظهر کلاس داشتم و یه قرار خیلی مهم هم داشتم مانتومو شسته بودم ، اتو کرده بودم ، مرتب ، پشت صندلی آويزون کرده بودم ، دوش گرفته بودم ، میخواستم نا

ادامه مطلب  

برف ِ آبانی  

سلام 
یک عدد پاندای برفی هستم ^____^* خیلی هم ذوق برف دارم 
وااااااااااای که چه برفی باریده اینجا ... از پریشب برف باریده تا امروز صبح
الانم به طور خیلی عجیبی داره بارون میباره :l
هیچی دیگه از پریشب تا الان ندید بدید بازی در آوردم :)))
کلی عکس گرفتم توو این دو روز ... اونقد از در و پنجره آويزون شدم که نگو :)))) 
اونجا هم برف باریده ولی تو مریض شدی :( 
من بمیرم برات که دیشب سرما خوردی و پیشت نیستم که پرستاری کنم :( 
ایشالا که با قرص و دارو رفع شه و ادامه نداشت

ادامه مطلب  

یک روز دیگر  

دیشب گوشیرو کوک کردم برای هشت صبح . امروز با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. حالم بهتر از دیروز بود . چای گذاشتم و حمید رو بیدار کردم . چای و صبحانه خورد . وقتی میخواست بره گفت داروهاتو سر وقت بخور . گفتم چشم ‌. رفت و توی خونه تنها شدم باز . به این فکر کردم که برم کلاس زبان ‌یا نقاشی . امیدوارم حمید موافقت کنه و این نزدیکی ها کلاس زبان باشه . ناهار آبگوشت درست کردم . حمید دوست داره . هروقت درست میکنم زیاد میخوره . از سر کار اومد و رفتم دم در سلام دادم و گفتم خ

ادامه مطلب  

قشنگ اما غمگین و قدیمی!  

پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟دختر : وااااای . . . از دست تو !پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟دختر : اه . . . اصلاباهات قهرم !پسر : باشه بابا ، توعزیز منی ، خوب شد ؟ آشتی ؟دختر : آشتی ، راستی گفتی دلت چی شده بود ؟پسر : دلم ! آها یه کم می پیچه ! ازدیشب تاحالا !دختر : واقعا که !پسر : خب چیه ؟ نمیگم مریضم اصلا ، خوبه ؟دختر : لوووس !پسر: ای بابا ، ضعیفه ! این دفعه اگه قهر کنی دیگه ناز

ادامه مطلب  

حمیده  

دیشب خوابت رو دیدم. خواب دیدم داریم می‌ریم کوه. من بودم و تو بودی و عظیمه بود و شوهرش. با شاسی‌بلند اونا داشتیم می‌رفتیم سمت دنا. شوهر عظیمه توو ماشین آهنگ دکمه‌پنبه‌ای رو گذاشته بود و خودشم داشت با صدای بلند باش همراهی می‌کرد. شوهر عظیمه خیلی حرف می‌زد. شاد بود اما بقیه انگار غمگین بودن. من خواستم حرفی زده باشم. از دهنم پرید که خوشبختی یعنی داشتنِ چیزایی که دوس داری نه دوس داشتنِ چیزایی که داری. این رو که گفتم دیگه شوهر عظیمه هم حرفی نزد تا

ادامه مطلب  

 

سلام صب بخیر
سوهان_روح_نباشم
اتفاق_غلط_تلخ_نباشم
سرخر_نباشم
قوی_باشم
توی این آخرین پست از فعل اول شخص مفرد استفاده نمودیم تا به بزرگان فرهیخته ای که آدرس وبلاگ این حقیر رو دارند و منت سرمون میگذارند و تشریف فرما میشند اینجا ، جسارت نکرده باشیم
اما دارم فکر میکنم چرا منه حقیر باید بدونم تکلیفم چیه
ولی اون بزرگ آدمِ فرهیخته ندونه!
پس عدالت خدا کجاست؟
اگه من کَجَم ، اگه من سراپا ادعا هستم و به کسشریجاتی که مینویسم عمل نمیکنم ، اگه من #دورو و #ابل

ادامه مطلب  

کجایی عزیزم تو بی من کجایی؟  

من دی ماه 84 عروسی کردم. اردیبهشت 85 هم باردار بودم. اوایل زندگیم خیلی خنگ بودم. چطوری؟ همش فکر میکردم میخان همسرمو ازم بگیرن.  یکی نبود بگه آدم عاقل میخان ببرنش چیکارش کنن؟
تو بارداری چاق شده بودم و استراحت مطلق هم بودم. اونم از این موضوع سواستفاده میکرد و جولون میداد اساسی. از خونه مجردی تو تهران گرفته تا سفرهای شرقی و غربی. آخر هفته ها هم با کارمنداش که همه هم سن و سال خودمون بودن شمال. هر چند تا مسافرت یدونه من . اونم چی؟ من و تو و مامانم.
خلاصه

ادامه مطلب  

قدیما..  

قدیما،
از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت،آبان دیگه سرد بود.مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن میکردند، قبلش باید دیگ دیگ می لرزیدی تو کلاس. از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد. اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. تویست هم بود که ژاپنی بود و با کلاس.تازه بو هم ن

ادامه مطلب  

یادش بخیر...  

الان دوروز است از سر صلاة صبح تو رادیو، تا اخبار پس از شامگاهی تو تلویزیون، اعلام میکنه، زنهار!! آگاه باشید و هوشیار که هوا این هفته سرد خواهد شد!!  حالا چی؟  چند درجه، فقط چند درجه ناقابل هوا قراره سرد بشه. مطمئنم که کل سیستم هواشناسی رو، این جدیدی ها اداره میکنند که اینقدر هول برشون داشته وگرنه قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو. از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت،آبان دیگه سرد

ادامه مطلب  

 

اوکی .. من حالم خوب نیست ...ینی اصلا خوب نیست
 در این سه ماه یه دوران سخت دیگه داشتم تو زندگیم ....فوق العاده نفس گیر
یه جورایی باختم انگار...حداقل من اینطوری احساس میکنم
مسئله از دیده من اینجوره
همیشه تو این جور باختنای سخت ... به طور خودکار یه دوره رو میگذرونم که فرسایشیه اما در واقع مفیده
بعدش انگار زنده ام میکنه ... و دوباره از نو همه چی شروع میشه .... هیچ اتفاق تازه ایی هم تو زندگی م هم نیفته ولی چشمامم دوباره متولد میشه دستام و پاهام و نفس هام.. این

ادامه مطلب  

 

سلام
خب عرض به حضور منور و مشعشعتون که، بنده دیروز رسما بابت آلودگی هوا به حالت استندبای در اومدم و نمی خوام خودمو لوس کنم ولی پیش خودم این تصور رو داشتم که فاصله ای تا حالت بای بای ندارم!...یعنی تا به حال سابقه نداشته این طور احساس خفگی کنم!...بذار یه کم از جلوتر تعریف رو شروع کنم،سرپرست جون دیروز سرزده با چند جعبه شیرینی اومد و قاعدتا باید روز خوشحالیش می بود،ولی خب حضرت اجل(مدیر جدید)پوستی ازش کند و بلایی سرش آورد که شاید برای همیشه یادش بمون

ادامه مطلب  

آقا محمد گند اخلاق ميشود :)  

سلام
اول یه توضیحی بدم كه از وقتی كه سبحان به دنیا اومده خونه ی ما به شدت به هم ریخته است – برای مرتب كردنش باید حداقل نصف روز وقت بذارم و در عرض چند ثانیه دوباره كاملا به هم ریخته میشه – من هم برای مرتب كردنش فقط 5 شنبه ها وقت دارم.
قبلا گفته بودم كه صبح ها 7 بیدار میشم و میرم سبحان رو میذارم خونه مامانم و میرم سر كارو ساعت 5 برمیگردم خونه مامانم و نماز ظهرم رو میخونم تازه و بعدش شیر میدوشم برای فردای سبحان و تقریبا ساعت 7 كارام تموم میشه و محمد ه

ادامه مطلب  

آرتوتِک  

از کتابخونه‌ی گبریل غوآ (به فرانسه بخونید: گَب‌غی‌یِل غوآ) قبلاً هم نوشتم و از علاقه زیادِ خودم به این محل. بارها به اونجا رفتم و همونجوری که روزهای اولِ ورود من به کبک، پروین، تورِ آشنایی با کبک رو از اینجا شروع کرد، منم دوستان جدید رو از این محل با دنیای جدیدی که توش هستن آشنا می‌کنم. صد در صد دیدن یه محیطِ فرهنگیِ زیبا می‌تونه ذهنیت زیباتری برای ادامه زندگی به دوستان بده...
می‌خواستم این پست رو در رابطه با بخش و سرویسی از کتابخونه بنویسم

ادامه مطلب  

کادو  

عاری و من :همچنان به پدیده دمده بی کلاس وبلاگ نویسی مشقولم
بلَخره چشممون ب جمال نورانی برف روشن شد.با اینکه تموم تدابیر حفاظتی اندیشیده شده ولی خونمون اینقد یخه یخه یخههههههههههههههههههه...دماسنج داخل خونه 15 درجه است.دماغ بچه آويزون شده...
یه مدته زندگی و روایط من و شوهرجون عادی شده.ماجرا ازونجا شروع شد که ما دو بار با دوستم رفت و آمد کردیم قبلنام میرفتیم یمومدیم منتها اینبار.یه شب با اجازتون باهاشون رفتیم رامسر موندیم.یه شبم اونا اومدن خونه

ادامه مطلب  

تنوع موخوام >:|  

احتیاج به یک تنوع اساسی دارم! از همه چیزای قدیمی و همیشگی خسته شده م و دلم چیز جدید می خواد.
با این که دو ماه از آخرین فست فودی که خوردم گذشته ولی اسم فست فود رو هم نمی تونم بیارم. از بس که تو همه آگهی های تبلیغاتی روی در و دیوار اسم پیتزا و ساندویچ دیده م خسته شده م. دلم غذاهای عجیب و جدید می خواد! این یه ماه هی انواع و اقسام غذاهای من در آوردی و غیر من درآوردی با کدو حلوایی درست کرده م و حالا از کدو حلوایی هم خسته شدم. (این کدوئه هم انقدر گنده ست که

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام